استاد ادبیات به دانشجویانش گفت:
عشق چیست؟
کلاس در همهمه ای فرو رفت
و هر کس از گوشه ای چیزی می گفت؛
سپس از آنها خواست نظرات خود را بر روی کاغذ بنویسند
و به او تحویل دهند…
دختر جوانی بر روی آخرین صندلی کلاس
بی آنکه چیزی بنویسد،
استاد خود را می نگریست…
استاد پوزخندی زد و با طعنه گفت:
حضور در کلاس برای نمره آوردن از این درس کافی نیست.
اگر تنبلی را کنار بگذارید و کمی تلاش کنید
مجبور نمی شوید برای چندمین بار این درس را بگیرید”
تعدادی از دانشجویان نگاه استاد را دنبال کردند
تا مخاطب این جملات را بیابند و
برخی خنده ای کردند.
دختر شرمنده و خجالت زده نگاهش را از استاد برگرفت
و مشغول نوشتن شد و
بعد از مدتی کاغذ خود را روی میز گذاشت
و از کلاس بیرون رفت…
پس از آنکه همه ی کاغذ ها جمع شد،
استاد با صدایی بلند شروع به خواندن آنها کرد؛
و هر جمله ای که از نظرش جای بحث داشت را روی تابلو ،
با خطی درشت می نوشت.
ناگهان نگاهش بر روی برگه ای ثابت ماند.
حالت چهره اش دگرگون شد و چند لحظه ای سکوت کرد
و بعد با قدم هایی آرام
و سنگین به کنار تابلو رفت
و خطی بر همه ی جمله ها کشید و نوشت:
“عشق وسیع تر از قضاوت ماست”
و بعد خیره شد به صندلی خالی آخر کلاس…
هیچ کدام از دانشجویان متوجه علت این رفتار نشدند.
اما بر روی کاغذی که دست استاد بود
اینچنین نوشته شده بود:
“عشق برگه ی امتحان سفیدی است
که هر ترم خطی از غرور بر رویش کشیدی
و نخواندی اش!
عشق امروز ،روی صندلی آخر کلاست ،مُرد…!