تنهای تنهاV

:̤̈S̤̤̈̈ï̤̤̈n̤̤̈̈g̤̤̈̈l̤̤̈̈ë̤̤̈ä̤̤̈n̤̤̈̈d̤̤̈̈s̤̤̈̈ï̤̤̈n̤̤̈̈g̤̤̈̈l̤̤̈̈ë̤:

تنهای تنهاV

:̤̈S̤̤̈̈ï̤̤̈n̤̤̈̈g̤̤̈̈l̤̤̈̈ë̤̤̈ä̤̤̈n̤̤̈̈d̤̤̈̈s̤̤̈̈ï̤̤̈n̤̤̈̈g̤̤̈̈l̤̤̈̈ë̤:

عشق چیست

استاد ادبیات به دانشجویانش گفت:
 
 
عشق چیست؟
 
 
کلاس در همهمه ای فرو رفت

و هر کس از گوشه ای چیزی می گفت؛
 
سپس از آنها خواست نظرات خود را بر روی کاغذ بنویسند
 
و به او تحویل دهند…

دختر جوانی بر روی آخرین صندلی کلاس

بی آنکه چیزی بنویسد،
 
استاد خود را می نگریست…
 
استاد پوزخندی زد و با طعنه گفت:
 
حضور در کلاس برای نمره آوردن از این درس کافی نیست.

اگر تنبلی را کنار بگذارید و کمی تلاش کنید

مجبور نمی شوید برای چندمین بار این درس را بگیرید”
 
تعدادی از دانشجویان نگاه استاد را دنبال کردند

تا مخاطب این جملات را بیابند و
 
برخی خنده ای کردند.
 
دختر شرمنده و خجالت زده نگاهش را از استاد برگرفت

و مشغول نوشتن شد و
 
بعد از مدتی کاغذ خود را روی میز گذاشت

و از کلاس بیرون رفت…
 
پس از آنکه همه ی کاغذ ها جمع شد،
 
استاد با صدایی بلند شروع به خواندن آنها کرد؛
 
و هر جمله ای که از نظرش جای بحث داشت را روی تابلو ،
 
با خطی درشت می نوشت.
 
ناگهان نگاهش بر روی برگه ای ثابت ماند.
 
حالت چهره اش دگرگون شد و چند لحظه ای سکوت کرد

و بعد با قدم هایی آرام
 
و سنگین به کنار تابلو رفت

و خطی بر همه ی جمله ها کشید و نوشت:
 
“عشق وسیع تر از قضاوت ماست”
 
و بعد خیره شد به صندلی خالی آخر کلاس…
 
هیچ کدام از دانشجویان متوجه علت این رفتار نشدند.
 
اما بر روی کاغذی که دست استاد بود

اینچنین نوشته شده بود:
 
“عشق برگه ی امتحان سفیدی است

که هر ترم خطی از غرور بر رویش کشیدی
 
و نخواندی اش!
 
عشق امروز ،روی صندلی آخر کلاست ،مُرد…!